مسئول گل سرخ خود باشیم

.
امروز 20 فروردین. روزی که در تقویم ها آمده روز ملی فناوری هسته ای و ولادت حضرت زینب (سلام الله علیها). روزی که در تقویم ها نیامده شهادت شهید آوینی و باز در تقویم هیچ جا "روز وعده " نیست.
برای من امروز روز وعده است پس یاران مژده باد!

..

دیشب برنامه راز (شبکه چهار) یوسفعلی میرشکاک رو دعوت کرده بودند و وا عجبا!
بعضی وقتا ناپرهیزی هایی می بینیم که ... تقریباً هم همیشه آخرش به رو دل ختم میشه! مثل کار خودم که تو شیراز یهو جَو گرفتم و با آب هویج و باقلوا شروع کردم و با ذرت مکزیکی و شربت کاسنی و غیره ادامه دادم تا در ارگ کریمخانی به ... ختم شد!!!

...

- آه! من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود توست. من که بدی به جان تو نمی خواستم. تو خودت خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی بحال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود.
و کمی بعد به گفته افزود: یکبار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
- شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتاست.
و گلهای سرخ سخت رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:
- شما زیباید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی توان مُرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده ام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام ... چون فقط به شکوه و شکایت او، به خودستایی او، و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام. زیرا او گل سرخ من است.
آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت:
- خداحافظ ...
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد تکرار کرد:
- آنچه اصل است از دیده پنهان است.
- آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
شازده کوچولو برای اینکه بخاطر بسپارد تکرار کرد...
روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار کرد:
- من مسئول گل سرخ خود هستم...

بیا کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم

.
روزی چشم گفت:
- من، آن سوی این دره ها کوهی می بینم، پوشیده در غباری لاجوردی، آیا زیبا نیست؟
گوش شنید و در حالی که با دقت گوش سپرده بود گفت:
- اما کوه کجاست؟ آنرا نمی شنوم.
سپس دست به سخن درآمد و گفت:
- بیهوده در تلاشم که آنرا حس یا لمس نمی کنم. نمی توانم کوهی بیایم.
و بینی گقت:
- کوهی وجود ندارد، چون نمی توانم ببویمش.
آنگاه چشم به سوی دیگر برگشت و دیگران درباره خیال باطل و عجیب چشم با هم حرف زدند. آن ها گفتند:

باید برای چشم اتفاقی افتاده باشد! (1)

..

در اندرون من خسته دل ندانم کیست                   که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
در درون شما کیست که به تعبیر خواجه شیراز، در فغان و غوغاست؟
یا به گفته ویکتور هوگو، آیا شما نشانی جان خود را می دانید؟
__________________________
1. دیوانه - جبران خلیل جبران

خلوت آئینه

عاقبت توفان رسید و برگ و بار از من گرفت          دست های زرد پائیزی بهار از من گرفت
ساحل آرامشی گسترده بودم، عاقبت               موج آن توفان وحشت زا، قرار از من گرفت
انتظاری داشتم منصور وار، از لطف دوست            مرگ، بی پروا رسید و شوق دار از من گرفت
کوه بودم سرفراز، اما در آشوب خطر                   مرگ یارانم وقار استوار از من گرفت
زین گلستان بر تماشایی قناعت داشتم               آن هم از اقبال بد، دیوار خار، از من گرفت
بوی لیلی بود و صحرا، عشق آسان می نمود        در نخستین منزل اما اختیار از من گرفت
گفتم از غوغای این وادی گذشتن سخت نیست     لیک زنجیر جنون پای فرار، از من گرفت
پیرهن را گرچه در مصر جدایی داشتم                 بیم چاه و گرگ چشم انتظار از من گرفت
سوختن در خلوت آئینه، رسم عاشقی است         بی نشانی، شهرت بی اعتبار از من گرفت
بند بند این نیستان، ذکر گوی خامشی است        کاین زبان آوازه های بی شمار از من گرفت (1)

.

پس از سید تو بودی همنشین روح و جان  ....

_______________________
1. حسین اسرافیلی