کناره

جای هنگ کردن هم دارد وقتی تمام راه را که حتی پیش از سفر هم می خواندی: اللهم اعنی بالبکاء علی الحسین
و حالا در ماه مبارک لقلقه زبانت و تمام فکرت پر شده از اللهم اعنی بالبکاء علی نفسی
و کاش رنگ نبازد این نفس
می خوانی: أن الراحل الیک قریب المسافة
و یادت می آید نوای: کربلا کوته ترین راه است تا درگاه دوست

..

آن شب باب الرضا (یا همان باب الساعة) حرم با صفای امیرالمومنین همان جایی بود که بجای ایوان طلا دوربین های فیلم برداری جلبت می کرد. ایرانی بودند و آمده بودند دعای سحر ماه مبارک را پیشاپیش بخوانند و فیلم بگیرند. نشستم همان دم. می خواند و صفا می کردیم با ایوان نجف.
همه تو حال خودشان بودند که ناگهان یکی از حضرات پشت صحنه را دیدم  دایوینگ بلندی کرد (البته قصد تمارض نداشت). میخواست جلوی بنده خدایی که اصلاْ حواسش به دوربین نبود و داشت از جلوی آن با متانت تمام رد می شد بگیرد. جوان بیچاره جام کرده بود. حتی نتوانست دادی بزند یا سر و صدایی کند. ولی بجایش من و سعید هرهر و کرکر خنده را گذاشته بودیم... و عجب صفایی داشت این ایوان نجف

...

دفعه پیش شب وداع نجف چنان باران شدیدی گرفت که همه مجبور شدند نماز جماعت را در حسینیه بخوانند و بی خیال صحن شوند... پس از نماز چند نفری بودیم که صحن را شستیم و بعدش ذکری و توسلی. خیلی با صفا بود.
اینبار هم دلم همان را می خواست و شد. به مدد امام رضا. توی کاظمین که همه چیزش بوی امام رضا میده. از پدر و پسر گرفته تا نوع ساخت صحن و حرم و حتی عطر حرم. شب توی خود حرم خوابیدیم. فقط خودمون بودیم. حوالی ساعت یک شب بود که سعید اومد گفت دارن صحن رو می شورن... ذوق زده پا شدم که برم. به نظرم رسید که اول برم تشدید وضویی کنم. داشتم توی صحن راه میرفتم که دیدم گونم خیس شد. از پا قدم ما داشت بارون میومد! سریع وضو گرفتم و اومدم به صحن شستن...

....

من أین لی الخیر ؟

خدا را شکر

می گفت: عبدالله باش نه عبدالحال تا ... ابا عبدالله
و چه خوب پدری است این پدر ...

.

برای عملیات راهسازی مسیر زائران را از حدود میل شماره 1320 عوض کرده بودند ولی ما متوجه نشدیم و همان مسیر قدیم را پی گرفتیم. مشکل این بود که دیگر موکبی در راه نداشتیم برای همین تشنگی و ساعتی بعد گرسنگی اذیتمان می کرد ... امین ( همراه زیارت اولی ام که حالا دیگر پاهایش عرق سوز شده بودند ولی مجبور بود همپای من که یکی دو قدم از او جلوتر می رفتم بیاید) دیدم آرام زمزمه می کند. گفتم چی می گی؟ گفت: هیچی دارم مداحی می خونم... گفتم: میخوای زیارت عاشورا بخونیم... گفت: آره. السلام علیک یا أباعبدالله السلام علیک یا ابن رسول الله... به دو راهی رسیده بودیم و هیچکدام از مسیرها نشانه ای نداشت. سراغ شرطه ای که زیر سایه دم در ساختمانی داشت نگهبانی می داد رفتیم. سلام علیکمی گفتم و پرسیدم: ایّ الطریقین یصل إلی حرم أبی عبدالله؟ نمی دانم درست بلغور کرده بودم یا نه. ولی هرچه که بود منظور را فهماند. با دست اشاره کرد مسیر سمت راستی... و لعن الله امة قتلتکم و هق هق گریه امان نمی داد ... إنی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم إلی یوم القیامة امین را کنارم حس نمی کردم. برگشتم دیدم مبهوت سر را بالا گرفته چیزی زمزمه می کند. 2زاریم افتاد. سرم را چرخاندم... السلام علیک یا أباالفضل العباس ایها العبد الصالح. درست انتهای خیابان باب القبله حرم سقای آب و ادب آقا قمر بنی هاشم بودیم. امین اشتباهی گرفته بود و داشت سلام به آقا أباعبدالله می داد... اذان می دادند که به یک امامزاده رسیدیم. همانجا با هزار زور و زحمت نماز خواندیم و نهار را رفتیم خانه یکی از اهالی کربلا...

..

پیرمرد عربی را دیدم که وارد حرم شد ولی طرف ضریح نرفت. پیگیرش شدم. رفت و جلوی خادم حرم زانو زد، عقار از سر برداشت و با اشاره به خادم فهماند که با جارویی که داشت حرم را تمیز می کرد بر سرش بکشد. خادم مردد و مبهوت بود. پیرمرد دسته جارو را گرفت و آن را بر سر کشید. بعد بلند شد عقار را بر سرش محکم کرد و تمام قامت ایستاد. حالا نوبت تن پیرمرد بود که میزبان جاروی حرم باشد... راه افتاد و من کنجکاوتر از قبل پیگیرش بودم. آرام قدم بر می داشت. به درب حائر که رسید بوسه بارانش کرد و به یکباره درحالی که دستهایش را باز کرده بود به طرف ضریح رفت و چه جالب بود که کاملاً جا برایش باز شد... محکم شبکه های ضریح را گرفته بود و بلند بلند می گفت: یا سیدی و مولای یا أباعبدالله ...

...

واقعاً بخواهید که بروید ... اول تنها. دوم با هم!