ماه مهربان
من به دلیل آن که قبلاً دو سالی پیش ملّا رفته بودم و حروف را خوب می شناختم و حتی گلستان سعدی را پیش ملّانباتی خوانده بودم، از بسیاری از بچه های کلاس جلو بودم. معلم مرا مبصر کرد. یکی از روزها شش نفر از بچه ها مشق ننوشته بودند. معلم همه را صف کرد و به من که مبصر کلاس بودم. گفت: « این ها را به دفتر پیش آقای ناظم ببر.» من بچه ها را پیش آقای ناظم بردم. آقا جواد ناظم، مرد چهل و پنج ساله شیک پوش، تر و تمیز، کراواتی و با صورت سرخ و سفید، چاق و تپل بود، کفش هایش برق می زد و همیشه شلاقی که از چرم بافته شده بود در دست داشت، او همیشه در دفتر نشسته بود یا در حیاط مدرسه قدم می زد. شلاقش حدود صد و بیست سانتیمتر بود و سر آن هم گره خورده بود. مرحوم آقا جواد، خدا رحمتش کند، بچه ها را محکم و بی محابا می زد. آن روز به محض آن که من با شش هم کلاسی به جلوی دفتر رسیدیم، آقا جواد به من که اول صف بودم گفت: « دستت را بگیر.» من آمدم بگویم آقا ما مبصر هستیم که شلاق به ساق پایم فرود آمد. فرار کردم و آقا جواد پشت سرم می دوید و من فریاد زنان می گفتم: « آقا ما مبصر هستیم.» بالاخره آقا جواد من را گیر آورد. من گفتم: « آقا ما به خدا درسمان خوب است. ما مبصر هستیم.» ولی آقا جواد گفت دستت را بگیر، بالاخره دستم را گرفتم و دو شلاق محکم، یکی در کف دست راست و یکی در کف دست چپ، نوش جان کردم. سپس آقا جواد گفت: « این دو تا شلاق برای این است که از جلوی ناظم فرار نکنی.» بقیه بچه ها هر نفر پنج شلاق محکم خوردند. همه بر گشتیم. معلم که فهمید من هم شلاق خورده ام، گفت: « چوب استاد به ز مهر پدر.» من که از مهر پدر محروم بودم لااقل چوب استاد را داشتم، این خودش نعمتی بود. من دیگر در آن کلاس مبصر نشدم. فهمیدم که مبصر شدن، کتک خوردن هم دارد. شاید این که در تمام عمرم کوشش کردم که پُست اداری نگیرم و از داشتن سِمت فراری هستم، تاثیر همین مبصر شدن کلاس اول باشد. 1
_______________________________
1. شازده حمام نوشته محمد حسین پاپلی یزدی- شماره هفدهم مجله داستان همشهری
همیشه