برای شب بیست و نه مهر

هلا یهودی سرگردان!
عنان قافله برگردان
به جز تو سوده نخواهد شد
دری گشوده نخواهد شد
کسی در آنسوی درها نیست؟
... و یا برای تو در وا نیست؟


ملال بی پروبالی را
سؤال خانه خالی را
دوباره سوی که خواهی برد؟
بر آستان که خواهی مُرد؟


اگرچه خانه ما دیگر
به روی من نگشاید در
هنوز کودکی ام آنجاست
زن عروسکی ام آنجاست
اتاق کوچک آن خانه
غریبوار و خموشانه
اگرچه ساکت دلتنگی ست
هنوز پنجره اش رنگی ست


دلم مسافر خواب آلود
در آن اتاق خیال اندود
چو روح کهنه سرگردان
هنوز می پلکد حیران
- به جست و جوی کسی شاید
که از کنار تو می آید -


میان من و دلم آری
دری ست بسته و دیواری


عنان قافله برگردان
دلا! یهودی سرگردان 1

________________________
1- مرحوم حسین منزوی

کاش می شد آشنایان را شناخت!

دیشب بعد از مدتها یک دل سیر خندیدم...
داستانهای جالبی خوندم. یکیش در مورد دوتا دادزن فروش کتاب بود که پس از یک خوش خدمتی به صاحب کارشان (کشتن سوسک مغازه)، جهت تشویق دو روز مرخصی بهشان تعلق می گیرد. راه می افتند بروند دریا را ببینند و حال بقیه ماجرا:

جمعه
هورا! ما به دریا رسیدیم. از اتوبوس که پیاده شدیم هنوز چند قدم نرفته بودیم که یک دفعه آنتوان گقت: «اینم دریا».
گفتم: « اینه؟ فکر می کردم بیشتر از اینا آب داشته باشه.»
آنتوان سقلمه ای بهم زد و گفت: « ابله! این نه. این که آب نمای شهرداریه. دریا اون تهه.»
راست می گفت. دریا انتهای یک کوچهدیده می شد. آنتوان گفت: « یعنی تو تا حالا دریا ندیده بودی؟»
برایش توضیح دادم که به خاطر بی پولی...
آنتوان سری تکان داد و ما به کنار دریا رسیدیم.
گفتم: « پس کو ساحل ماسه ای که می گفتی؟ این جا که همه اش سنگ ریختن.»
آنتوان پرید روی یک سنگ و گفت: « خیال کن یه ساحل ماسه ای اینجاست. چترهای آفتابگیر رنگی، بچه ها دنبال توپ های بادی بزرگ و خوشگل می دون. آرامش موج میزنه...»
داشتم خیال می کردم تو ساحل ماسه ای قدم می زنم که پام رفت روی یک پوست هندونه و با مخ خوردم زمین. خوشحال شدم، آنتوان راست می گفت. آن جا واقعا همان ساحل بود.
آنتوان داشت بلندم می کرد که صدای چند زن و مرد را شنیدیم که روی سنگ ها جست و خیز می کردند و داد می زدند. انتوان به مردی که ته ریش داشت نزدیک شد و پرسید که دنبال چی می گردند. مرد که قیافه اش برام آشنا بود. داد زد: « إلی! إلی!...» شما کسی رو ندیدین بره تو آب؟»
آنتوان گفت:« نه!» بعد ما هم مثل آن ها شروع کردیم به داد زدن و توی ساحل روی تخت سنگ ها دویدن... هر کس به یک سمت رفت. من هم آن قدر دویدم و داد زدم « إلی» که صدایم گرفت.
هوا داشت تاریک می شد... آنتوان که صدایش گرفته بود به آن آقا گفت:« آخه چرا گذاشتین بچه بدون بزرگ تر بره لب ساحل؟»
آقا همان طور با اخم گفت: « بچه؟ کی گفت بچه؟ یه زن بود.» ...
من و آنتوان دیگر ندویدیم، چون نای داد زدن نداشتیم تازه باید بر می گشتیم ترمینال که فردا صبح به کارمان برسیم.
توی اتوبوس به آنتوان گفتم: « آقاهه باید از اول می گفت که إلی اسم بچه نیست. من اگه می دونستم إلی اسم زنه لااقل اون خانوم مانتویی رو که تو آب دست و پا می زد، نجات می دادم.»
آنتوان یک چشمش را باز کرد و با صدایش که دورگه شده بود، گفت: « مگه تو شنا بلدی؟»
گفتم:« نه!»
گفت:« پس خیالبافی نکن. بگیر بخواب.»

شنبه
ما هنوز در راه برگشتنیم.

یک شنبه
امروز رفتیم سر کار. ارباب خرسی [ صاحب کار و صاحب مغازه] خیلی از دستمان ناراحت بود چون یک روز غیبت داشتیم و از آن گذشته دوتایی صدایمان گرفته بود و نمی توانستیم داد بزنیم. نفری یک کتاب گرفته بویدم دستمان و به کتاب اشاره می کردیم بعد به داخل پاساژ که آنتوان زد روی شانه ام و سینمای روبرو را نشانم داد. توی عکس سر در سینما یکی از هنرپیشه ها زل زده بود به ما. انگار جایی دیده بودمش. خواستم به آنتوان بگم شاید توصف هلیم دیدمش که نگفتم چون صدایم در نمی آمد.

..

یکی از بچه های فامیل دیشب پیام داد: « یه خواهش ازت بکنم انجام میدی؟ جبران می کنم.»
جواب دادم: « خواهش کن. جبران کن!»
نوشت: « خواستم ببینم تو گوشیت جا داری چند روزی خر منو ببندی؟» + یک عکس خر هم بالای پیامش بود
جواب دادم: « خر شما را پذیرا هستیم. انجمن صنفی طویله داران»
چون ازش خوشم اومد برای چندتا از رفقا هم فرستادم. و اما جواب هایی اونها:
اولی اصلاً جوابی نداد.
دومی گفت: « اختیار داری. خر تو خر منم هست. فقط کاه و یونجه شو روزانه بفرست!»
بعدی گفت: « اختیار داری. جا چه قابلیه برا خودت هم جا دارم.»
آخری که ظاهراً ادب رو به انتها رسونده بود نوشت: « نه دادا. برو تو همون طویله ای که توش کار می کنی ببندش.»
یادم افتاد به سخن امیرالمؤمنین (ع) که: انسان ها از سخن های بداهه شان شناخته می شوند