کتاب اول

آن موقع همه دفترها از وسط منگنه می خوردند. من همیشه برگه هایی از وسط دفترهایم می کندم تا زودتر تمام شوند و بروم سراغ یک دفتر نو (هرچند که همه دفترها، دولتی و عین هم بودند). مادرم برای این که جلوی این عادت بدم را بگیرد، صفحات هر دفتر نویی را که به من می داد، شماره می زد و به صورت دوره ای و رندوم شماره صفحات را چک می کرد. خوبی دفتر نقاشی این بود که نمی توانست صفحاتش را شماره بزند. مجبور بود آن ها را از اول تا آخر بشمارد، نتیجه پژوهش های درازمدت او، نشان می داد که هر دفتر چهل برگ باید هفتاد و شش صفحه داشته باشد ولی من معمولاً می توانستم وسط شمارش، حواسش را پرت کنم که حساب از دستش در برود. البته نمی شد این اختلاس کاغذی خیلی باشد؛ مثل همین دفتر نقاشی که فقط توانسته ام یک دو برگه از وسطش کش بروم.
کلاس اول که بودیم، هر روز یک زنگ نقاشی داشتیم که همیشه هم زنگ آخر بود؛ احتمالاً خانم معلممان می خواست خستگی در کند. من هر روز یک نقاشی ثابت می کشیدم: یک خانه، یک خورشید و دو تا ابر. خانه عبارت بود از یک مثلث سوار بر یک مربع به اضافه یک در به شکل مستطیلی که از طول نصف شده بود و یک پنجره به شکل یک مربع که با یک (+) به چهار قسمت مساوی تقسیم می شد. حتی فاصله خانه، خورشید و ابر، از چهار گوشه کاغذ و نسبت به هم ثابت بود. من در تمام زنگ های نقاشی کلاس اول، دوم، سوم، چهارم و پنجم فقط این نقاشی را می کشیدم. البته با بزرگ تر و عاقل تر شدنم تا آخر دوره ابتدایی، آپشن هایی به این نقاشی اضافه شد که عبارت بودند از: یک دودکش (اواسط کلاس اول)، یک گردی تو پُر روی یکی از لت های در به عنوان دستگیره (اواسط کلاس اول)، آنتن تلویزیون روی پشت بام (اواخر کلاس اول)، دود سیاه بالای دودکش (کلاس سوم)، اضافه شدن دو تا کوه که خورشید داشت از بین شان طلوع می کرد (سوم)، یک رودخانه به شکل یک نوار آبی افقی که از سمت چپ نقاشی وارد و از سمت راست خارج می شد (سوم)، کشیدن دو إلی سه ماهی خاکستری رنگ داخل رودخانه تا این جهتِ چپ به راست را نشان بدهد (اواخر کلاس سوم)، گذاشتن یک نقطه سیاه به عنوان چشم های ماهی ها (چهارم)، اضافه شدن دوتا کلاغ در حال پرواز به شکل عدد 7 (چهارم) و تجسم پرده پشت پنجره ها با کشیدن دو حرف R چپه و راسته (کلاس پنجم). آن موقع فکر می کردم نقاشیِ «خوب» کشیدن یعنی این که همین خانه، خورشید و ابر را با دقت کشیده باشی؛ مثلاً خط هایت صاف باشد و رنگ هایت از خط بیرون نزند. بنابراین حسابی از کار خودم راضی بودم... 1

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- نوشته یاسر مالی- شماره ششم فصلنامه داستان همشهری 

عجــب


گفتم: چه می کنی؟
گفت: در خلق خدا حیرانم که چرا عفاف فراموششان شده...
گفتم: مراقب باش که از وادی حیرت به وادی طلب نرسی
گفت: عجـب!

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این مطلب را ببینید: http://www.mashreghnews.ir/fa/print/246184

ولایتمداری همیــــــشـــــه خوب نـــیست


دانـلـود جــزوه